خمار آلوده یوسف به پیراهن نمی سازد ز پیش چشم من بردار این مینای خالی را
برای تنهایی های دلم جا مانده است اما چه سود که هیچ چیز، هیچ گاه هیچ کس جایش را پر نخواهد ساخت. این جا تا ابد خالی است خودت بگو کی خلوت لحظاتو پر کرده که حتی نیم نگاهی به دل من نمیندازی، نازنین دلبرم من از پژواک سکوت کر شده ام زبان اشاره هم نمیدانم تنها معنای نگاه تو را می دانم، دستانم سرد است گرمای دستان تو رو طلب میکنم ، بیا .. نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم بیا
دارم کم کم به این نتیجه می رسم که راست گفته اند که همیشه غمگین ترین و رنج آور ترین لحظات زندگی توسط همون کسی ساخته می شه که شیرین ترین و به یادموندنی ترین لحظات رو برای آدم ساخته

لبخند میزنی و دستی تکان نمی دهی کاش این قاب ، قاب پنجره بود .
می نویسم تا بدونی وقتی که اومدی پاییز بود اما با آمدنت پاییز رو بهاری کردی و زمستان رو گریزان وبا رفتنت بهارو از هر زمستونی برام سردتر استخوان سوز تر کردی دیدی با من چه کردی فصل های زندگیم رو بهم ریختی چه جای گله تو زندگیم بودی حالا بی تو بذار دنیا بهم بریزه من راضیم
تو رفته ای و من اکنون به این امید دم می زنم که با هر « نفس» ، « گامی » به تو نزدیکتر میشوم و....این زندگی من است .
نویسنده:نگاه
اين متن، انشايي است درباره مادر كه شايان عزيز در كلاس اول راهنمايي نوشته و من بعد از بارها خوندن و اشك ريختن، فكر كردم بد نيست كه اين انشاء را با خط خود شايان بدون هيچ كم و يا اضافه كردن و يا تصحيح بعضي از لغات، در وبلاگ خودش بگذارم و از طرف خودم و شايان با يه دسته گل سرخ، تقديم كنم به همهي مادران خوب و فداكار...
متن تایپی این انشاء عینا همانطور که شایان نوشته است:
مادر عزيزم، اي ستارهي روشن شبهاي زندگيام، دوستت دارم.
مادر، كانون حيات و شمع دلافروز زندگي ماست. خداوند اين نعمت بزرگ را به ما بخشيد تا نهايت دوستي و محبت خود را به انسان ثابت كند. وقتي مادر به روي ما ميخندد ديگر آروزهاي (آرزويي) نداريم و زماني كه در آغوش گرم و پرمهرش ميگيرد گويي در دامان خدا نشستهايم.
در جهان هستي، هيچ چيز دوستاشتني تر (دوستداشتنيتر) و با ارزشتر از مادر نيست. او آن قدر فداكار و مهربان است كه براي آسايش و موفقيت فرزندش از بذل جان هم دريق (دريغ) ندارد.
مادر، تو در آسماني و من در زمين، تو خورشيدي و من محتاج نور و گرماي وجودت، پس هميشه زنده بمان و بر جان و روح من بتاب.
مادر جان اگر نميتوانم وظايف فرزندي را به طور دلخواه تو انجام دهم مرا ببخش. چرا كه نه من و نه هيچ كس ديگر قادر به انجام اين وظيفه سنگين و جبران محبتهاي تو نيست.
از طرف مامان برای شایان
شایان جان؛ اگه خندهی مادرت منتهای آرزوت بوده پس چرا با رفتنت خندهی واقعی رو برای همیشه ازش گرفتی؟
اگه آغوش مادرت برات انقدر با ارزش بوده که خودت رو تو دامان خدا میدیدی پس چرا آغوشم رو برای همیشه تو حسرت بغل گرفتن وجود نازنینت گذاشتی؟
اگه تو انشات از من خواستی که برای همیشه زنده بمونم، پس چرا خودت رفتی و روح و قلب منو با خودت بردی و منو تبدیل به یه مردهی متحرک کردی؟
شایان جان اگه این سئوالا رو ازت ميپرسم فقط بخاطر اینه که همه میگن وقتی فرشتهی مرگ میخواد بچهای رو به اون دنیا و در واقع به بهشت ببره از خودش میپرسه و بعد اگه اون راضی باشه با خودش میبردش. حالا سئوال من اینه چرا تو راضی شدی که بری و.....................؟؟؟؟

خوب ونمونه برای ثبت نامش بودم.آخ نمیدونی که چه لذتی داره موقعی که یه مادر برای ثبت نام بچه اش از یه مقطع به یه مقطع دیگه دوندگی میکنه انگار تازه اون موقع اس که متوجه بزرگ شدن وقد کشیدن بچه اش میشه .
آرین جان اگه تو هم الان بودی قطعا مامان فلورهم دنبال یه مدرسه ی راهنمایی خوب بر تو بود. اما
عزیز دلم ما این رو هم خوب میدونیم که اون جایی که الان تو و شایان وفرشته های دیگه
توش هستید خیلی بهتر وفراتر از همه ی مدرسه ها ودانشگاه های این دنیاست .
آرین جان اگر چه این دوری برای تو وشایان به یک چشم برهم زدنی نگذشته اما برای ما هر لحظه اش به جان برآمدنی گذشت ومیگذرد .انگارکه کمر عقربه های ساعت خونه ی ما وشما هم زیر بار این غم سنگین شکسته وبه سختی در مسیر گذر زمان گام برمیدارند.
بعضی شبها دور هم جمع میشیم تا با کمک هم این عقربه های از تک وتاز افتاده رو به سمت جلو هل بدیم وبه خیال خودمون زمان رو به جلو ببریم تا هر چه زودتر به شما بپیوندیم اما باز فردا میآید با همان دلتنگیها با همان بی قراریها با همان ناباوری نبودنتان
وازهمه بدتر با همان عقربه های کمر شکسته ی کند پیش رونده .
اما با تمام این حرفا باز راضی هستیم به رضای پروردگار وتسلیم خواستش . که اوست بهترین تدبیر کننده.
زیباترین بهانه ی بودنم
این وبلاگ اختصاص به شایان داره اما دیشب که طبق معمول بیخوابی به سرم زده بود و در حال مرور خاطرات گذشته بودم یکدفعه یک فکر مثل صاعقه از ذهنم گذشت که یه نامه برای هومن بنویسم و باهاش درددل کنم که البته مطمئنم که این فکر هم از طرف شایان عزیز بوده که به ذهنم خطور کرده که میگه: مامانی هوای داداشمو بیشتر داشته باش. به هر حال تصمیم گرفتم نامه ای به هومن بنویسم و بهش بگم هومن جان عزیز دلم میدونی که خیلی دوستت دارم و میدونی که الان همه عشق و امیدم تو زندگی تنها و تنها تو هستی اما مادر منو ببخش، منو ببخش به خاطر 2 سال بی توجهی و سهل انگاری در مورد تو 2 سالی که در کنارت بودم و انگار نبودم 2 سالی که تو علاوه بر از دست دادن تنها برادرت، به واقع مادرت رو هم از دست دادی آره مادرجون من میدونم تو این 2 سال چی به تو گذشته میدونم که بار این غم سنگین رو تنهایی به دوش کشیدی و دم نزدی چون میدونستی که اوضاع من انقدر بهم ریخته است که کمکی از دستم برنمیاد انقدر زیر بار این غم خورد شدم که نمیتونم مرهمی برای دل زخم خورده ی تو باشم و از حق هم که نگذریم چه خوب از پس این اوضاع نابسامان براومدی. تو این 2 سال تو مادر من بودی نه من مادر تو. اینو راست میگم و هیچ اغراقی توش نیست چراکه من یادم نمی ره یعنی هیچوقت یادم نمی ره اونموقع هایی که کمم نیستن موقع هایی که جیگرم میسوخت و اشکام سرازیر میشد تنها و تنها این تو بودی که با حرفات و صحبتهای دلنشین و منطقی ات که از یه نوجوون 16 ساله کمتر انتظار میره دلداری ام میدادی و چطور از جای شایان و وضعیت خوبش برام تعریف میکردی تا من کمی آروم مبشم. یادم نمی ره اون موقع هایی که دیگران با حرفاشون که به اصطلاح خودشون دلداری دادن به من بود و بدتر باعث رنجش من میشدن تو چقدر حرفای اونا رو اینور اونور میکردی و به طرز ماهرانه ای حرفاشونو برای من توجیه میکردی تا من کمتر غصه بخورم. یادم نمی ره که چطور توی جمع چشمات فقط به چشمای من دوخته میشد که مبادا من دوباره شروع به گریه کنم که اگه کردم تو باز بیایی و با دستای مهربونت اشکامو پاک کنی و بهم التماس کنی که توی جمع گریه نکنم .
مادرجون ازت ممنونم که تو این 2 سال منو تحمل کردی که خودم خوب میدونم تحمل کردن چون من افسرده ای کار هر کسی نبوده و نیست ازت ممنونم که تو این 2 سال بدون هیچ کمک و هیچ توقعی از پس درسات براومدی و با معدل های خوب قبول شدی که باز خوب میدونم رشته ریاضی فیزیک رشته آسونی نیست ولی تو بدون هیچ گونه کمک و یا معلم خصوصی و در عین حال با وجود جو بدی که تو خونمون حاکم بود این 2 سال رو با موفقیت پشت سر گذاشتی.
ولی عزیز دلم بدون که من اگرچه در این مدت به خاطر از دست دادن شایان همش ضجه زدم و ناله کردم ولی به خدا خیلی وقتا که به خاطر نبودن شایان اشک میریختم و زاری میکردم به خاطر بودن تو توی دلم هورا میکشیدم.
خیلی وقتا که سرمو رو به آسمون میکردم و با گریه و زاری از خدا به خاطر گرفتن شایان شکوه و شکایت میکردم همون موقع سرمو به خاک میمالیدم و هزاران بار خدا رو همون خدا رو به خاطر بخشیدن تو به ما شکر میکردم.
خیلی وقتا که به خاطر نبودن شایان فقط مرگم رو از خدا میخواستم به خاطر بودن تو و دیدن به ثمر رسیدن میوه شیرین زندگیمون از خدا عمری دوباره طلب میکردم.
آره مامان من حواسم هست که تو چطور فداکاری کردی و از خودت گذشتی و هیچوقت نخواستی که من تو رو دلداری بدم که این وظیفه من و کمترین کاری بود که من میبایست برات انجام میدادم. مادرجون من به خاطر تو به خودم میبالم و به تو افتخار میکنم تویی که که صبورانه این وضع بد زندگیمونو تحمل کردی و دم نزدی و تازه درصدد بهتر کردن اوضاع هم بودی میدونم چطور سوختی تا دوباره به این زندگی تاریکمون نور حیات ببخشی میدونم چطور از خودت مایه گذاشتی تا پایه ترک خورده این زندگی نشکنه. مادر به خاطر همه چیز ازت ممنونم و باز هم میگم که بهت افتخار میکنم و به تو میبالم آنچنان که خورشید به نورش و آسمان به وسعتش .
میدونم یه روزی میاد که من وپدرت به داشتن چون تویی به خود بیشتر از این میبالیم چرا که در بذر وجودت چنین جوهره ای را میبینم.
اما هومن جان حالا دیگه میخوام به حرفات گوش جان بسپرم حتی اگر در مشکلات خود غرق شده باشم.
میخوام برات بهترین دوستی باشم که تاکنون داشته ای. امروز، فردا و فرداهای دیگر تا آخرین لحظه حیاتم چرا که تو نیز برایم بهترینی.
برایم بمان برایم بمان برایم بمان
دعای خیر من و پدرت بدرقه راهت
آرزوی موفقیت در تمامی مراحل زندگیت کمترین چیزی است که برایت از خدا میخواهم.